ریتم زندگی

ریتم زندگی

Shakila,barfin
ریتم زندگی

عادت نـــــــــــــدارم درد دلـــــــــــــــم

 

را به همــــــــــــــــــــه کــــــــــــس بگویــــــــم

پس خاکـــــــــش میکنـــــم زیر چهره خنـــدانـــــم

تا همــــــــــه فکـــــــر کننـــــــــــــــد.....

ن دردی دارم ن قلبــــــــــــــــــی..!!

من اینم ک هستم!!!

 ب سلامتی تنهاایی ک جدایی نداره!!!

 

 



تاريخ : | | نویسنده : Shakila,barfin |



تاريخ : | | نویسنده : Shakila,barfin |

یکی بــــود…یکی نــــــبود…

همیشه از اول قصه های مادر بزرگ می ترسیدم و آخر هم به واقعیت می پیوست… یکی بــــود…یکی نــــــبود…!!!



تاريخ : | | نویسنده : Shakila,barfin |



تاريخ : | | نویسنده : Shakila,barfin |

در فولکلور آلمان ، قصه ای هست که این چنین بیان می شود :

 
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شک کرد که
 
 
همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
 
متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود
 
، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ، پچ پچ می کند ،آن قدر از
 
شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند
 
  نزد قاضی برود و شکایت کند.
 
اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده
 
بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت
 
که او مثل یک آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می کند .
 
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که
 
ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که
 
دوست داریم ببینیم
منبع:http://sokhanetaze.persianblog.ir/


تاريخ : | | نویسنده : Shakila,barfin |

خدا

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....
تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!».



تاريخ : | | نویسنده : Shakila,barfin |

کنکور

برای قبولی در پزشکی زیر 500.



تاريخ : | | نویسنده : Shakila,barfin |

چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا)

چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه... می‌رفت.

هنگامی که به آن جا رسید به راننده گفت: آقا لطفاً نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم.

راننده گفت: “نه آقا! من می خواهم سریعاً به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش دهم” .

چرچیل از علاقه‌ی این فرد به خودش خوشحال و ذوق‌زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.

راننده با دیدن اسکناس گفت: “گور بابای چرچیل! اگر بخواهید، تا فردا هم این‌جا منتظر می‌مانم!"



تاريخ : | | نویسنده : Shakila,barfin |

توجه

!توجه!


عکسهای این وبلاگ با فیلتر شکن باز میشود!!!



تاريخ : | | نویسنده : Shakila,barfin |



تاريخ : | | نویسنده : Shakila,barfin |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.